خرید بک لینک
نمیدونم چرا این روزا دلم بدتر تنگ میشه اصلا یه حال عجیبیم .تعداد سالها از دستم رفته ولی میدونم از رفتنت هزار عمر گذشته .هوا ابره .امروز تا چشمامو باز کردم بی هوا یادت افتادم .یاد بودنت  دیدنت .وقتی امید نداشته باشی به فردا روزا عین باد میگذرند .تو بگو چند ساله گذشته .دخترم بدنیا اومده .تو اصلا هواست به من هست ؟ .نیون این همه شلوعی  نمیدونم چرا هواسم دنبال توههدنیا دارد بد رقم بازیم میدد .دلم یه سنگ صبور میخواد .از اونا ک وقتی درد و دلامو شنید بگه چشماتو ببند و همه چیزو درست کنه .کاش بودی .میفهمی؟کاااااااش بودی .امروز روز مرده. میدونم نال من نزدیک ده ساله نیستی ولی من توی رویاهام توی قلبم همیشه بهت گفتم مرد من روزت مبارک .... [ پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۹ ] [ 9:23 ] [ خب ... مگه فرقی هم میکنه که من کیم؟ ] [ ]

برچسب: نویسنده: یوسف زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 6 ارديبهشت 1401 ساعت: 13:01

میدونم دیگه منو اسممو  حتی این وبلاگو یادت رفته .اما من هنوز یادمه و متنفرم از خودم ک تک تک حدفا و لحظه ها رو هنوز یادمه .کاش  فراموشی میگرفتم یا حتی کمرنگ میشد  گذشته ی منو.چی میگند ک زمان همه چیزو کمرنگ میکنه .چرا من هتوز داغدارم .داغداره  اون روزی ک  بهم بی هوا گفتی من یک ماهه دیگه بیشتر نیستم باهات .چرا اینقدر بی ارزش بودمو نمیفهمیدم .عشقت دنیامو کور کرده بود .نمیفامیدم .باورت میشه  به رفتنت فکر نکردم  یادمه اونروز  به اون یکماهی ک قرار بود باشی فکر کردم ن  بعدش ...چرا یادم نمیره اون روزارو .من واست چرا اینقدر کم بودم ک بدون خجالت بدون عذاب وجدان  میدید میمیرم بی تو ولی  خیلی ساده رفتی .یه حدافظی یه خاموشی خط ...از خودت نپرسیدی من چی شدم بعد تو ؟نپرسیدی از خودت  اینکه  واقعا منو میخواست  چقدر بد کردم بهش .توی اوج رفتی.من چرا یادم نمیره رفتنتو ...چرا یادم نمیره دیوونه شدنمو .یادم نمیره  تک تک بغض و گریه هامو.یادمه  توی خیابون روی خطای زرد کنار جدول راه میرفتم .توی دلم میگفتم اگه از روی خط نزنی بیرون بهت

برچسب: نویسنده: یوسف زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 6 ارديبهشت 1401 ساعت: 13:01

امروزم گذشت .تولدی ک هیچوقت نبودی .اصلا یادت هست؟ یادمه همیشه  منتظر روز تولدم بودم .هیچوقو یادم نرفت  همیشه فکر میکردم روز تولدم روزیه ک خوشحالم میکنی .روزیه ک  بزرگترین سوپرایز زندگیمو بهم میدی .اره تو ... بدون خجالت بدون  حاشیه...دلم تنگته دیوونه.کجایی تو؟نگرانتم .پریشب خوابتو دیدم .وسط یه عالمه کوه تک و تنها بودم ترس تمام وجودمو گرفته بود .یه دفه توی دلم آشوب شد  گریم گرفت با خودم غر میزدم ک من  یکساعت دیگه قرار دارم با سعید حالا چیکار کنم  چطوری برم پیشش اصلا من کجام .اگه نرم قهر میکنه ...توی خوابمم نگران خودمم نبودم نگران تو بودم ک نری...یجایی خوندم زمان همه چیزو درست میکنه اما نکرد .شاید دیگه خودتو نشناسم صداتو نشناسم قیافه تو نشناسم .نه اینکه فراموشت کرده باشم نه فقط اونقدر بیمعرفت بودی ک هیچوقت یادتم نبود من اینجا دستم از دنیا ی تو کوتاهه...دلم بودنتو میخواد . حداقل یه جمله ی کوچیک اینجا بنویس .بنویس  ...سالها گذشت .یه روزی ک جوون بودم  پیش خودم میگفتم از عشقم واسه بچم میگم  ولی خدا کنه اخر قصه ی عشقم به دخترم این باشه ....جانا

برچسب: نویسنده: یوسف زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 6 ارديبهشت 1401 ساعت: 13:01

صفحه بندی